|
يادت هست بهترين بازيمان هفت سنگ بود؟ تويك لحظه هم ازتوپ چشم برنميداشتي تادقيق نشانه روي.. من اما تمام مدت به فقط به سنگ هاي كنارهم مينگريستم به اميد اين كه نشانه ات خطارود وبمانند.. ولي سنگ ها به هوا مي رفتندو هوراي شادمانه ات هم/ ان روزها گذشت.. حالاديگرهيچ چيز كنارهم نيست.. ! شادي كن! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 1:46 توسط سکوت و سایه |
آنکه از ما بالاتر است ما را بد بخت می داند آنکه از ما پایین تر است ما را خوشبخت تصور می کند اما هر دو در اشتباهند زیرا ما گاهی خوشبختیم و غالبا بد بخت بد بختی ما آن ایامی است که به نقایص زندگی خود توجه داریم و خوشبختی ما در لحظاتی کوتاهی است که به نعمتهای زندگی خود نظر می اندازیم ... + نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 17:43 توسط سکوت و سایه |
اگر شبي فانوس نفس هاي من خاموش شد اگر به حجله ي اشنايي در حوالي خيابان خاطره برخوردي و عده اي به تو گفتند كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد! تو حرفشان را باور نكن...! تمام اين سال ها كنار من بودي... كنار دلتنگي دفاترم...!در گلدان چيني اتاقم...! در دلم..... تو با من نبودي و من با تو بودم...! مگر نه كه با هم بودن همين علاقه ي ساده ي سرودن فاصله است؟ من هم هر شب شعرهاي نو سروده ي باران و بو سه را براي تو خواندم... هر شب شب بخيري به تو گفتم و جواب تو را از ان سوي سكوت خواب هايم شنيدم! تازه همين عكس تو همصحبت تمام دقايق تنهايي من بود! فرقي نداشت كه فاصله ي دست هايمان چند فانوس ستاره باشد..! پس دلواپس انزواي اين روزهاي من نشو اگر به حجله اي خيس در حوالي خيابان خاطره برخوردي...! + نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 3:29 توسط سکوت و سایه |
بعضی ها شادی خود را با لذات خود می سنجند و عقلشان را با اراده ی خشمگینشان ثروتشان تنها مرکز اطمینان آنهاست و مکر و حیله پنهان سرمایه ی مهارت آنها.اما تمام شادی من در این است که ذهنم را آرام نگه دارم.سلامتی و آرامش ثروت من است پس من این چنین زندگی می کنم و این چنین می میرم. راهی بسوی خوشبختی وجود ندارد خوشیختی خود راه است راهی که از درون شما آغاز می شود و به کمک توانایی و قابلیت شما در جهان برون تجلی می یابد. اگر مصمم به ادامه ی فعالییت فعلی هستید نگرش خود را نسبت به ان تغییر دهید تا شاهد راه یافتن وفور و برکت به زندگی خود خواهید بود. در انجام هر کاری نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید که این شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است. زندگی سرشار از نعمت و برکت است برای خویش بیافرینید. اعتماد به نفس درونی بسیار نیرومندی بدست آورید. روابط خود را بهبود بخشید. + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 2:13 توسط سکوت و سایه |
شب كه در خيابان خلوت خواب پابه پاي غرور و قافيه مي روي٬ مرگ با لباس چين دار بلندش پاي پنجره ي اتاقم مي ايد٬ و سوت مي زند... و منتظر مي ماند!!! نه! عزيز دلم! تازگي بوف كور هدايت را نخوانده ام.... اينها كه نوشتم حقيقت محض است ! باور نمي كني ٬ يك شب به كوچه ي دلتنگ ما بكوش٬ كنار همان درخت كه پر از خاطرات خط خورده است بايست و تماشا كن !!! تا ببيني كه چگونه به دامن دريا و گريه ميروم... بس كن ! اي دل ساده ! صفحه صفحه براي كه گريه مي كني؟ كتاب كبود گريه ها را اهسته ببند گوش كن ! درمانده ي درد الود! از پس پرده ي پنجره صداي سوت مي ايد!!! من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم......!! و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم چرا یکنفر مثل برج زهرمار روی دیوار روبرویی کز کرده و منتظره تا حرفهایی را از من بشنوه . هر شب دقیقا همانجایی که شب قبل نشسته بود ، انگار نه انگار که قراره این مزخرفات برای خودم بمونه . یک جور جاذبه یا قدرت نامرئی توی وجودش هست که من را وادار میکنه ، حرف به حرف برایش بنویسم . می ترسم روزی بخاطر این حرفها و اعمالم و افکارم محاکمه ام کنه . شایدم روزی او را بخاطر اینکه رازدار من بوده نابودش کنم . ولی دل و جراتش بیشتر از این است که با یک تهدید یا بی اعتنایی تنهایم بگذاره . توی پوست و گوشت من نفوذ کرده و جزئی ازانها شده..اسمش توی شناسنامه من دقیقا روی اسم خودم چاپ شده . فقط من حرف می زنم و فکر می کنم و او انگار معشوقه ایست که سالها روبروی من روی دیوار کز کرده و به چشمای من نگاه می کنه...اويي كه بعضي وقتا گردش مي كنه و بعضي وقتا فقط سكوت... واقعا اين سايه.كيه که من رو دنبای می کنه؟؟ + نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 11:48 توسط سکوت و سایه |
یک آغاز ... نمی دونم چی بگم ... نمی تونم چیزی بگم ... از کجا و از کی بنویسم ... اصلا چرا من باید بنوسیم ... ؟! از روی اجبار ... ؟ به خاطر دوستی ... ؟ شاید به خاطر دوست داشتن ... !؟ گفتم یک آغاز ... آری ، سکوت سایه ها می خواد آغاز کنه ، شاید یه جور دیگه و با یه نگاه دیگه ، می خواد به خاطر دوستیش ، به خاطر همه ی حرفای ناگفته . به خاطر دل شکسته می خواد آغاز کنه تا بتونه دوست داشتنو ثابت کنه می خواد آغاز کنه تا بتونه با هم بودنو حس کنه می خواد آغاز کنه تا ... بازم می گم یک آغاز آغازی پر امید و نگاهی پر معنا به زندگی آری زندگی ، چیزی که همیشه فکر می کنم باید به اجبار تحملش کنم و مسیرشو ادامه بدم ، مسیری که همیشه با یاس و نا امیدی همراه بوده ... شاید من معنی زندگی رو نمی دونم شاید من معنی دوست داشتنو نفهمیدم و شاید بگم : آغازی دوباره ... ! *** سفر تن را تا خاک تماشا کردی سفر جان را از خاک به افلاک ببین ! گر مرا می جویی ، سبزه اه را در یاب با درختان بنشین کی ، کجا ؟ - آه نمی دانم ای کدامین ساقی ای کدامین شب ! منتظر می مانم .
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 19:54 توسط سکوت و سایه |
|
| ||||||